X
تبلیغات
رایتل
شنبه 25 دی‌ماه سال 1395

داستان من و هاشمی

مردی که سالهای نوجوانی را به دفاع از او پرداختم در برابر هجمه های خناسانی  که اورا عالیجناب سرخ پوش خواندند ...

سیل هجمه هایی  که اورا اکبرشاه میخواندند و دروغ هایی را که از میزان مکنت و مالش به خورد اذهان مردم میدادند و من چقدر از او دفاع کردم ....

اما در اوان جوانی همان خناسان دیروز اورا آیت الله  و با کفش پشتش نماز خواندند و من هاج و واج حمایت هایی که از او کردم و او از ما نکرد...

نوجوانیم به حمایتش گذشت و جوانیم به مخالفتش نگران ادامه داستان من و هاشمی بودم که ناگهان نوشتند  The end  .                 خدایا رحم کن وقتی داستان من تمام میشود از من راضی باشی

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد