علیرضا قزوه شاعر خوش ذوق ایرانی که مدتی است در دفتر رایزن فرهنگی ایران در هند بهسر میبرد، در جدیدترین شعر خود به حوادث اخیر واکنش نشان داد.
به گزارش رجانیوز، متن کامل شعر به این شرح است:
جوحی به حج واجب ماه رجب رسید
همراه شیخنا که به درک رطب رسید
می خواست تا شراب طهوری دهد به ما
جوشید آنقدر که به آب عنب رسید
صبحی به منبر آمد و فرمود باک نیست
گر واجبات رفت به ما مستحب رسید
از نو صلا زدند که ما را وجب کنند
از رأیها به شیخ همان یک وجب رسید
مشت و وجب برای همین آفریده شد
بی آنکه انتخاب شود منتخب رسید!
جمعی وضو نکرده دویدند در صفوف
آخر نماز جمعه نخواندند و شب رسید
صفین و نهروان و جمل نوش جانشان
این کوفیان که مِهر علی شان به سب رسید
هر کس که دم زد از ادب مرد، حرف بود
هر کس که فحش داد به فیض ادب رسید
بعد از سه ماه شعبده رنگ و ننگ و زنگ
آیینه شکسته شان از حلب رسید
شکر خدا که عابد و زاهد به هم شدند
این از جلو در آمد و آن از عقب رسید
دنبال کرسی اند بر این سنگ آسیا
دندان کرم خورده شان تا عصب رسید
با غرب و شرق مسخره بازان یکی شدند
نوبت به ریشخند سران عرب رسید
گوساله های سامری از طور آمدند
با سبز اشتری که بر آن بولهب رسید
چیزی نبود حاصل شان
جز مشت ریسمان که به کام حطب رسید
خاموشی ام مبین که در این آتش نفاق
روحم به چشم آمد و جانم به لب رسید
یکی از دوستای نازنینم یه شعر ماه برام گذاشتن ممنون از لطفش
کوچ کن ، پرنده به آشیانه اش مدیون نیست
جاده ها هیچ وقت کوتاه نمی آیند
خاطراتم را قدم
می زنم
زیر تمام قول و قرارها
خودم را به جنون می زنم
تا تو ادای لیلا را دربیاوری
از آستین شیطنت هایت
حالا باد گرد و خاک به پا می کند
و دنبالم می دود
بلند میشوی
مثل آوازی گم شده
پیش می آیی در رگ هایم
مرداد هم این طور شروع شد
اما این بار آمده بودی بروی
این بار دست هایت نمی لرزید
من می نشینم پای حرف هایت
تو بایست روی پای خودت
و خیره می شوم به نخل هایی که حالا سیاه پوشیده اند
و من هربار خودم را به جرم دوست داشتنت به دار آویختم
اژدهایی هزار سر از من سر برآورد
چقدر در باران دویدن خوبست این را "فروغ" نگفته بود
خوبست گریه را دویدن خوبست
همیشه باید کسی بیاید تا وقتی خواستی بماند برود
کوچ کن پرنده به آشیانه اش مدیون نیست
دریا به ماهیگیر
حتی پدربزرگ با صدف های تهی برمیگردد
مادربزرگ چشمانش آب مروارید می آورد
"من و تو عاشقانه از هم فرار میکنیم تا روزی گردی زمین کار خودش را بکند"
به دست هایم اعتمادی نیست شعرهایم را برایم بنویس.
شاعر فاطمه نوری